رویای کودکیمـ


by : x-themes

بهـ نامـ او

روز دومـ رفتیمـ آبسرد

از اونـ جا متنفرمـ

یهـ باغـ گردوی هیچی ندار

کهـ دیوار دارهـ

و نمیذارهـ بی نهایتـ طبیعتـ رو ببینی

هر دفعهـ سر رفتنـ و نرفتنـ منـ حرفمونـ میشهـ

بابامـ کهـ میگهـ نمیتونمـ رو حرفشـ حرفـ بزنمـ

نهـ از سر تحکمشـ

چونـ اگهـ مصر باشمـ نمیرمـ

بیشتر از سر اینـ کهـ ناخودآگاهـ دلمـ نمیاد

بهـ جز بی احساسی و غرورشـ

خیلی از نظر اخلاقی شباهتـ بهـ شما دارهـ

دوسشـ دارمـ

و خیلی قبولشـ دارمـ

ناهار دوغـ و وسایلـ آبـ دوغـ بردیمـ

چونـ دیروزشـ جوجهـ کبابـ خوردهـ بودیمـ

از شانسـ ما هوا ابری شدهـ بود!

ناهارمونو خوردیمـ

زنگـ زدیمـ خالهـ دومیمـ کهـ دماوند بودند

تا بیانـ پیشـ ما

از بابامـ خواستمـ بهمـ رانندگی یاد بدهـ

نهـ سالمـ کهـ بود

از مامانمـ قولـ گرفتهـ بودمـ

تا چهاردهـ سالگی یهـ بار پشتـ ماشینـ بشینمـ

تو سالناممـ همـ نوشتهـ بودمـ

بهمنـ پارسالـ

کمتر از یکـ ماهـ موندهـ بود

کهـ منـ چهاردهـ سالمـ بشهـ

منمـ میخواستمـ بهـ رویای کودکیمـ وفادار باشمـ

گفتمـ: مامانـ قولـ دادی!

گفتـ: اونـ موقعـ ماشینـ بهـ نامـ منـ بود ولی...

گفتمـ: ولی ندارهـ دیگهـ قولـ دادی

شبـ عروسی داییمـ

ماشینـ رو کهـ پارکـ کرد

جامونـ رو عوضـ کردیمـ

تا یهـ ذرهـ منـ راهـ برمـ

توضیحاتـ مامانمـ خیلی خلاصهـ بود

و منـ یهـ ذرهـ کهـ رفتمـ جلو

پامو از کلاچـ برداشتمـ

ماشینـ دیگهـ استارتـ نخورد

کلی استرسـ وارد شد

خیر سرمونـ فرداشـ میخواستیمـ بریمـ عروسی

بابامـ تعجبـ کردهـ بود

چرا ماشینـ تو پارکـ خرابـ شدهـ!

خدا رو شکر درستـ شد

تو آبسردمـ وقتی گفتمـ:

میخوامـ رانندگی کنمـ

مامانمـ گفتـ:نهـ! ماشینـ اینجا خرابـ میشهـ!

بابامـ گفتـ: چیزی نمیشهـ

با همـ رفتیمـ بابامـ نشستـ پشتـ فرمونـ

راهـ می رفتـ و توضیحـ می داد

بعد یهـ مدتـ رفتیمـ یهـ زمینـ خاکی نسبتا" مناسبـ

ماشینـ روشنـ بود

نشستمـ پشتـ فرمونـ

قبلـ از اینـ کهـ بذارمـ رو دندهـ

یهـ ذرهـ گاز رو فشار دادمـ و بابامـ گفتـ:

سعی کنـ کمـ گاز بدی

شدتـ گاز کمـ دستمـ اومد

کلاچـ رو تا تهـ فشار دادمـ

گذاشتمـ رو دندهـ یکـ

آرومـ پامـ رو گذاشتمـ رو گاز

و آرومـ آرومـ پامو از کلاچـ برداشتمـ

بهـ قولـ بابامـ مدلـ الاکلنگـ

بعدمـ کلاچـ ترمز

کلاچـ دندهـ عقبـ

کلاچـ گاز و در نهایتـ کلاچـ ترمز

بابامـ همـ اشکالامـ رو می گرفتـ

دوبار ماشینـ خاموشـ شد

چونـ ماشینـ کهـ ثابتـ شد

منـ بدونـ خلاصـ کردنـ

پامو از کلاچـ برداشتمـ

و...

ماشینـ خاموشـ شد

اینـ یهـ مورد رو نمیدونستمـ خبـ!

و خلاصهـ گذشتـ دیگهـ

شبمـ شلوغـ بود جادهـ

رفتیمـ دماوند

بابامـ املتـ مخصوصشـ رو درستـ کرد

و صبحـ برگشتیمـ!




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§